حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از دست بدادم دل شوریده خود را / بر هم زدم احوال بشولیده خود را
گر دوست به پرسیدن من رنجه کند پای / در هر قدمی پیش کشم دیده خود را
ای دوست میازار دلم را و مینداز / در پای جفا هم دم بگزیده خود را
لا یلتفتی کردن و بر دوست شکستن / نادیده مکن دیده من دیده خود را
بس تربیتی باشد و اعزازی و لطفی / گر یاد کند یار نپرسیده خود را
هم گوشه چشمی به عنایت سوی ما کن / ضایع نگذارند پسندیده خود را
تا خاک درت گل شود از خون نزاری / خون بیش نده خاک نگردیده خود را