حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تشنه ام ساقی بیاور کاس را / بیش نشنو قول هر نسناس را
تو بگردان دور خود دور زمان / گو بگردان بر سر ما آس را
بامدادان بر سر ما کن سبک / سرگران بر لب کشیده کاس را
تا مگر جانی دهد دل مرده را / یا مگر دفعی کند وسواس را
کس نیارد همچو ما در رزم عشق / طاقت پیکان چون الماس را
پیش تیر ناوک چشمان مست / حد خفتان کی بود قرطاس را
چون نمی‌آید به دستم یار جنس / لاجرم بر هم زنم اجناس را
تا نباید منت منعم کشید / زان سبب بگزیده‌ام افلاس را
می‌کند روشن نزاری عالمی / چون برآرد از دوات انقاس را
مالکی باشد که از روی حسد / معترض باشد مسیح انفاس را