حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ساقی ز بامداد روان کن کئوس را / تا گردنان نهند به پیشت رئوس را
زنگار غم به صیقل می بستر از پگاه / صفوت چنین دهند ذوات و نفوس را
وقت سحر چو بانگ برآرد خروس صبح / تو نیز هم به بانگ درآور خروس را
کنج فراغ گیر که در کاینات نیست / شایسته تر ز می کده جایی جلوس را
زنهار می مده به گرانان تندخوی / بوسه چه لایق است و موافق دبوس را
از محتسب مترس که او نیز می‌خورد / عاقل به خویشتن ندهد ره فسوس را
مالک کند به حشر مکافات محتسب / رستم دهد جزا به سزا اشکبوس را
منسوخ کرد شیره رز در معالجت / سغمونیا و تربد و مقل و فلوس را
تا می فروش رام تو باشد نزاریا / یک جو مخر زمانه تند شموس را
فرمان نبرد و پی رو رای و قیاس شد / در خام از آن گناه گرفتند توس را
خودبین مباش و باد مینداز در دماغ / غیرت شجاع راست نه طبل و نه کوس را