حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق پیدا می کند تنها مرا / یار بر در می زند عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟ / وارهاند زین همه سودا مرا
عشق اگر سودا نکردی بر سرم / عقل کی بگذاشتی تنها مرا
مصلحت اندیش من در دست عشق / کاشکی بگذاشتی حالا مرا
عاقبت روزی ببیند در مراد / چشم شب بیدار خون پالا مرا
گوییا هر دم به دم در می کشند / تیره شب های نهنگ آسا مرا
صبر اگر بگریزد از من عیب نیست / عشق می آرد به سر غوغا مرا
عقل مسکین از جهان شد برکنار / کاش بودی طاقت او را مرا
تا کی از جور ملامت گر که کرد / در میان انجمن رسوا مرا
قسمت من بین و روزی رقیب / روز عید او را، شب یلدا مرا
با حبیبم گفته بوده ست آن لئیم / بیش از این طاقت نماند اینجا مرا
از درون شهر و درگاه حرم / یا نزاری را برون بر یا مرا
دشمنم را خود غرض این است و بس / تا ز وامق افکند عذرا مرا