حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا / از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
یک دم به خوش دلی نزدم تا مکابره / زهد و ورع شدند حجاب خرد مرا
باشد کزین مشقت شاقم دهد خلاص / کو مشفقی که شقه به هم بر درد مرا
ساقی مگر به مصقله جام غم زده ای / زنگار زهد خشک ز دل بسترد مرا
زیرِ گِل از عظام رمیم آید الغیاث / بالای خاک بر سر اگر بگذرد مرا
بی احتراق آتشِ می از دبور دی / خون در عروق هم چو جگر بفسرد مرا
آه از ندامت آه که حرمان روزگار / هر شب هزار بار به جان آورد مرا
هرگز گمان که برد که صیّاد اعتبار / بر راه توبه دام بلا گسترد مرا
بر دست او ز توبه کنم توبۀ نصوح / این بار اگر پیاده به قاضی برد مرا
بر من زبان دراز شوند اهل اعتراض / گر محتسب به چشم رضا بنگرد مرا
آخر نزاریا نکنی با خود این قیاس / کآخر زمانه به هر چه می پرورد مرا
وقعت چو بشکنند نگویی که بعد از این / دیگر کس دگر به کسی نشمرد مرا