حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا / کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا
بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک / از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
دانی چرا به آتش صهبا بسوختم / تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا
آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوست / روزی هزار بار به جان آورد مرا
خود می روم به غربت و بر بخت بی گناه / تشنیع می زنم که کجا می برد مرا
گر دوست را ز دست دهم لاجرم سزاست / ایّام اگر به پای جفا بسپرد مرا
چشم امیدوار به در بر نهاده ام / باشد که باز بخت به سر بگذرد مرا
تا مهر دوست پرورم و جان بدو دهم / ورنه زمانه بهر چه می پرورد مرا
ابدال سر به دنیی و دین در نیاوردند / صاحب نظر ز بی قدمان نشمرد مرا
گفتی نزاریا به خرد باش و هوش مند / من والهم چه کار به هوش و خرد مرا