حکیم نزاری › شمارهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم را / که چشم بد رسید آخر نظام روزگارم را
نکردم شکر ایّامی که با آرام دل بودم / درین غم اوفتادم رغم جانِ غم گسارم را
نه روی وصل جانان را نه درمان درد هجران را / نه محرم راز پنهان را نه پایان انتظارم را
خلاصی گر چه مجنونم وصالی گر چه مهجورم / هنوز این چشم می باشد دل امیدوارم را
چه حاصل از منِ بی دل ز بی مهری و بی خویشی / چو عشق از دست نگذارد زمامِ اختیارم را
نماز شام وامانم به سرخی چون شفق ماند / که تا سر پر کند چشمم ز خون دل کنارم را
نه خوابم باز می گیرد نه روزم یار می باشد / دریغا گر کسی از من خبر کردی نگارم را
نزاری گر به صد زاری بمیرد در هوای تو / چه دولت بیش از این باشد سعادت باد یارم را