حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کنار من ز سرشک دو دیده غرقاب است / که از دو دیده سرشکم روان چو سیماب است
وداع کردم و پوشیده نیست بر عشّاق / که رستخیز قیامت وداع احباب است
انیس شیفته هم صحبت است در غم دوست / مرا بتر که عذاب از وجود اصحاب است
مگر مصاحب هم رنگ خویشتن باشم / چراغ خلوت من شمع دان مهتاب است
نمی خورم می و وقتی علی الضروره اگر / خورم کدام می آخر چه می که خوناب است
شب دراز و دماغ از خیال در تشویش / به خواب نیز نمی‌بینمش که را خواب است
رقیب معتکف حضرت است گو می باش / که مار بر در فردوس نیز بواب است
مجال نیست توقف مرا به فرصت و او / ز تاب مهر من از من همیشه در تاب است
نماز من نبود جز به روی دوست روا / نه قبله راست از آن سو بود که محراب است
مقلدان همه در اعتراض و غافل از آن / که من کجا ام و در حلق من چه قلاب است
نزاریا طمع از یار معتقد بگسل / شنیده ای که وفا در زمانه نایاب است
بساز با خود و گر مدعی زند دم صدق / غلط مشو که چو صبح نخست کذاب است