حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مثل تو را دوست داشتن نه صواب است / این مثَل تشنه و فریب سراب است
وصل تو در یافتن خیال نبندم / ور متصور شود معاینه خواب است
در تو نخواهد رسید هدهد جهدم / ور به مثل آن که هدهدست عقابست
پرتو خورشید پیش نور جمالت / در بر طاووس هم چو پرّ غراب است
نیست مرا طاقت مطالعه کردن / فتنه همان مصلحت که زیر نقاب است
دل کششی می کند به صورت اگر نه / از ره معنی میان ما چه حجاب است
چند شکیبد دل ضعیف بر آتش / کو به تو مشتاق تر تشنه به آب است
بی تو نه ممکن بود فراغت خاطر / ملک وجود از فراق دوست خراب است
بی خبر است از عذاب روز جدایی / در شب گور ابلهی که گفت عذاب است
آتش دوزخ روا بود که بسوزد / گر جگرم در مفارقت نه کباب است
صید کمند افکنی بباش نزاری / آن که نباشد نه آدمی که دواب است