حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق فرمانده موجودات است / هر چه نه زنده بدو شد مات است
طم‌طراقی که درو می بندند / آن نه عشق است همه طامات است
عشق نه شین و نه عین و نه قاف / عشق نوریست که بی ظلمات است
عشق امریست به حکم اکرام / حیرت خلق برین اثبات است
عقل چون شب پره در پرتو عشق / چون زبون است عجب حالات است
گرچه هر آن کس زانجا که وی است / در تصانیف بسی آیات است
زین طرف غالیِ با تقصیرست / زان قبل قاصر با علّات است
حق ز ما بین طلب کن کانجا / متحد ذات محق با ذات است
گردن افراشتن از عصیان است / دل نگه داشتن از طاعات است
حاضر وقت سعادت می باش / در حضورست نه در اوقات است
بی نصیب آمده از نقد الوقت / منتظر در خطر آفات است
هیچ جز دوست نزاری مپرست / هر چه دیگر بپرستی لات است
سست عزم است که هم‌چون ضعفا / غرض از طاعت او جنات است