حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۱۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا شدن به تماشای یار مصلحت است / ز هر مصالحم این اختیار مصلحت است
عقوبتم مکن ای یار مهربان به گناه / که یار اگر بکشد حیف یار مصلحت است
به باغ رفتن و می خوردن وطرب کردن / به موسم گل و فصل بهار مصلحت است
ز روی خوب چرا منع می کنند مرا / که احتراز ز پرهیزگار مصلحت است
گناه نیست به فتوی عشق اگر خوبان / رضا دهند به بوس و کنار مصلحت است
خوشا شبی که دلم میدهی و می گویی / بیار باده که دفع خمار مصلحت است
کنار و بوسه و لمس و نظر به مذهب عشق / اگر غرض نبود هر چهار مصلحت است
به زینهار تو باز آمدم که مجرم را / چو توبه باز کند زینهار مصلحت است
به یک نظر سخنی بر نمی توانم گفت / بیا که با تو به خلوت هزار مصلحت است
اگر به خون منت رغبت است و می دانی / که بر دلت ننشیند غبار مصلحت است
نزاریا شب قدرست قدرشب دریاب / که داد بستدن از روزگار مصلحت است