حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هان کجایی که ز هجرانت قیامت برخاست / فتنه بنشان که دگر باره ملامت برخاست
بی تو برخاست قیامت ز وجودم آری / هر کجا عشقِ تو بنشست قیامت برخاست
منم آن عاشقِ بیچاره مسکین که مرا / حاصلِ عمر ز عشقِ تو ندامت بر خاست
گفتم از کویِ تو برخیزم و کنجی گیرم / دل چو بشنید به تشنیع و غرامت برخاست
هر دو ممکن نبود عشق و سلامت که شنید / کز درِ عشق فلانی به سلامت برخاست
عقل جزوی به نصیحت چه کنم کز پیشم / هر چه جز وی بُد و کلّی به تمامت برخاست
من که هرگز به ملامت نشوم با تو دگر / خود گرفتم همه عالم به ملامت برخاست
قامتم پست چرا شد پس اگر در رهِ عشق / سرو را از سرِ آزادی قامت برخاست
به کرم یک نفسی پیشِ نزاری بنشین / که نه آخر زجهان رسم کرامت برخاست