حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۲۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بس فتنه کز آن نگار برخاست / آشوب ز هر دیار برخاست
هر جا که دلیست صیدِ او شد / تا در طلبِ شکار برخاست
هرجا که چو گل به حسن بنشست / سرو از لبِ جویبار برخاست
خوبان همه روی در کشیدند / تا پرده ز رویِ یار بر خاست
هر کس به کنارهیی نشستند / تا او ز میانِ کار برخاست
بنشست به خلوت و قیامت / از خلق به زینهار برخاست
برداشت کرانهیی ز برقع / فریاد زِ روزگار برخاست
با عقل که صلح کرده بودیم / عشق آمد و کارزار برخاست
بر صبر قرار داده بودیم / شوق آمد و آن قرار برخاست
دیرست که در میان عشّاق / رسمِ خرد و وقار برخاست
بیچاره دلم که از سرِ جان / هر روز هزار بار برخاست
بر خاکِ درش نشست و طوفان / از حاسدِ خاکسار برخاست
گر خاک شود نمیتواند / زان خاک به صد غبار برخاست
نا دیده جمالِ گل نزاری / دیدی که هزار خار برخاست
ننشسته هنوز در میان یار / صد خصم ز هر کنار برخاست