حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سرو کشمر که سمر گشت ز بستان برخاست / سرو سیمین بر ما از چمن جان برخاست
این چه روی است که از گوشه برقع بنمود / که قیامت ز نهاد من حیران برخاست
خط سبزش نگرید آمده در گرد لبش / اینک آن خضر که از چشمه حیوان برخاست
در میان آمد و بنشست و چو بیرون شد باز / این همه فتنه از آن سرو خرامان برخاست
کفر و اسلام به هم بر زد و کی بنشیند / رستخیزی که از آن زلف پریشان برخاست
دلبرا ذره به خورشید کند میل و مرا / طمع وصل تو در سر ز پی آن برخاست
من اگر سر برود با تو به سر خواهم برد / تا نگویند به عجز از سر پیمان برخاست
نتوان از سر پیمان تو برخاست ولیک / از سر جان به تمنای تو بتوان برخاست
ذره ای مهر تو در جان نزاری بنشست / این همه ولوله از خلق قهستان برخاست