حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همین که از برم آن سرو سیم تن برخاست / سحاب دیده خون ریز موج زن برخاست
چنان ز قلزم چشمم روانه شد طوفان / که موج تا به میان از کنار من برخاست
به هر مقام که شد از خروج خلق نفور / نفیر روز قیامت ز تن به تن برخاست
غلط شدم که نقاب از جمال خود برداشت / خروش روز قیامت ز انجمن برخاست
صبا ز جیب عرق چین او چو برخیزد / چنان دمد که نسیمی که از چمن برخاست
ز غنچه تا ورق نازکش برون آمد / هزار خار ز اطراف نسترن برخاست
خیال رویش از آنگه که در نظر بنشست / ندیده ام نفسی خوش که از بدن برخاست
من و محبت و آلایش بدن هیهات / چنبن محال ز افعال اهرمن برخاست
مگر منازعتی شد میان دیده و دل / به کار هر دو نزاری ممتحن برخاست
جمال شاهد جانان به داوری بنشست / میان دیده و دل این همه سخن برخاست
کمند زلف نمود از حجاب و گفت چنین / هزار فتنه ازین زلف پر شکن برخاست