حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون جمله تویی بهانه برخاست / شکل دویی از میانه برخاست
پس من ز میان برون شوم به / کاین فتنه هم از دوگانه برخاست
عشق آمد و در میانه بنشست / فریاد ز هر کرانه برخاست
عکسی ز جمال دوست بنمود / تا شور و شر از میانه برخاست
از زخمهٔ زهرهٔ غزل‌خوان / این زمزمه‌ عاشقانه برخاست
کای بی‌خبرانِ خفته بلبل / از بهر گل شبانه برخاست
مرغ از پی کسب صید کردن / شب‌گیر ز آشیانه برخاست
پس طالب دوست را بباید / یک صبح مولّهانه برخاست
خود عاشق صادق از سر جان / در حال محققانه برخاست
مشنو که مجاورست هر کو / از تربت آستانه برخاست
عشق از تو نزاریا چو بستد / یک‌باره تو را بهانه برخاست
از خاطر نازکت به کلّی / اندیشهٔ احمقانه برخاست