حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مشتاق روی دوست که حالش مشوش است / گر پابرهنه بر سر آتش رود خوش است
از سوختن گزند نباشد خلیل را / گر زان که شش جهات جهان جمله آتش است
چون تیر بی حجاب شوم در سرای دوست / گر صد رقیب بر در و بامش چو آرش است
از فرش عار دارد و از عرش بگذرد / آن کو به بحر عشق درافکنده مفرش است
در چشمش آدمی همه دیوند هر که را / میل نظر به جانب یار پری وش است
عاقل رضای دوست به دنیا و دین نداد / ما فارغیم و خاک بر آن سر که سرکش است
ما و قرابه ی می و کنج خرابه یی / اینجا چه جای طاق و رواق منقّش است
درکش نزاریا سر از این طاق سرنگون / درخورد صحبت تو حریف قدح کش است