حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل بی طاقتم از روی غمت چون خجل است / راست چون قطره ی شبنم که ز جیحون خجل است
سر تهی کردم از اندیشه ی سودای محال / گر دماغ متهتّک دل پر خون خجل است
سخت عیب است به پیرانه سرش میل به خمر / در گذشته سخنی نیست ز اکنون خجل است
چون وحوش از چه سبب میل به صحرا دارد / گر ز ارباب خرد خاطر مجنون خجل است
عقل من گر خجل از عقل فرومایه شود / ماورا از پی بی شرمی مادون خجل است
چون کشد بار غم عشق نزاری نزار / عشق باری ست که از حملش گردون خجل است