حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۵۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا بی باده مستی بر دوام است / ز جایی دیگرم در سر مدام است
اگر عاشق به می مست است هیهات / هنوزش گر بجوشانند خام است
مرا باری ز ساقی هوش رفته ست / خنک او را که پروایش به جام است
کسی را دوست میدارم که نه می / که گر آبی خورم بی او حرام است
به ناکام از چه هجرت کردم از دوست / هنوزم بوی وصل اندر مشام است
چه میگویم که درعین وصالش / اگر من نیستم دل هست کام است
حجاب عاشقان زندان نفس است / که روزی چندشان در وی مقام است
از آن جا بگذری آری چه گویم / همین مقدار دانا را تمام است
خوشا اقلیم درویشی که دایم / چو ملک لایزالی بر نظام است
به همت ملک درویشی گرفتیم / کمال این است و بس دیگر کدام است
فراغت گوشه ایی از عالم عشق / به از ملک سحر تا ملک شام است
بنازم جان مستی را که گفته ست / چو عشق آمد چه جای ننگ و نام است
به جان مشتاق اویم تا شنودم / تو خورشیدی و سلطانت غلام است
دلم با من شبی گفت اندرین عهد / همام انصاف را صاحب کلام است
به دل گفتم مگر کز بدو فطرت / نزاری را تمنای همام است