حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

می بیارید که می داروی درد حکماست / مکشیدش که نیاید مدهیدش که نخواست
می به تکلیف نباید به کسی داد به زور / جز به مخمور و به این قاعده تکلیف رواست
می به نزدیک بهائم چه بها ارزد هیچ / برو از زنده دلان پرس که جان را چه بهاست
دائم از ماهِ قدح در عرقِ تشویرست / چشمه ی نیّر خورشید که در عین ضیاست
راح بر طلعت محبوب بود راحت روح / مونس و هم دم آن نیز که از دوست جداست
صیقل زنگ زدای است ز مرآت وجود / روح بخشی که نسیمش حسدِ بادِ صباست
خویش را باز نمودیم معیّن که چه ایم / مدعی از پی ما عیب کنان بهر چه راست
سر طامات نداریم چو تقلید پرست / مذهب مدعیان زرق و نفاق است و ریاست
هرکسی را روشی باشد و رویی و رهی / راه و روی و روش ما به درِ اهلِ صفاست
جوهری صاف تر از می نبود ای صوفی / از نزاری بشنو تا به تو برگوید راست