حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا دور آفرینش و تا عمر عالم است / پیوند عشق و عاشق و معشوق با هم است
گر سرّ این رموز بدانی وجود عشق / پیش از سرشتن گِل حوا و آدم است
آدم تویی به نقد و گر ناقدی تو را / آغاز آفرینش عالم همین دم است
نه امّتان دور کمال پیمبریم / نه مصطفی ز مبدأ فطرت مقدم است
پس هر که راست آمد و بر جاده میرود / هم فطرت مقدّم فرخنده مقدم است
گو سقف آسمان و بساط زمین نباش / ماییم و سدّ عشق که جاوید محکم است
یکباره از وجود برون آی و محو شو / در عین عشق هر دو جهانت مسلم است
در معرض رضا سپر تیر عشق باش / عشاق را جراحت معشوق مرهم است
گر عاقلی نصیحت ضدان نکن قبول / پرهیز کن که صحبت ضدان جهنم است
دیوان آدمی صفت اند اهل روزگار / خود خاصه در زمانه ی ما آدمی کم است
در چشم دیو مردم از اکرام فارغی / آنجا که آدمی بنی آدم مکرّم است
هر جا که چند خر به فَرس بر سوار شد / ره باز ده که موکب صدر معظم است
ترتیب مسکرات محال است اگر حسود / نقضی کند مرا چه تفاوت که را غم است
در هر سخن ز رمزْ نزاری چو بنگری / صد نکته خوب تر ز دگر نکته مُدغم است