حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن را که در فراق صبوری مسلم است / آه از دلش که سخت تر از سنگ محکم است
بیچاره من که از تف دود دلم ز حلق / بر هر نفس که می‌رود آهی مقدّم است
گر سینه ام نه کورهٔ آهنگرست چیست؟ / کز سوز اندرون نفسم آتشین دم است
هرشب خیال روی تو در چشم های من / چون عکس روز بر سر دریای قلزم است
دربند عشق دوست به دربند چون بود / دربند چه معاینه باب جهنم است
گویند هولناک بود روز رستخیز / یعنی شب فراق به تشویش از آن کم است؟
از غم اگر بمرد کسی در فراق دوست / آن کس به اتفاق منم وان غم این غم است
خرّم وجود آنکه ببیند تو را به خواب / یا خود بدان رسد که وصالش مسلم است
یادآور از نزاری محنت کشیده کو / هر جا چنان که هست به یاد تو خرّم است