حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر که را جانی‌ست با جانان ماست / جان ما چون او شود او جان ماست
هر دو عالم گر یکی بینی به او / آن یکی سرچشمه ی حیوان ماست
چشمه ی خضر و زلال زندگی / جمله در حرف سخنگویان ماست
در صفات نیستان گر آیتی / هست حمدالله آن در شأن ماست
آفتاب چرخ با آن فرّ و زیب / پرتو یک ذره از احسان ماست
آفتابی چون شود در ذره محو / این چنین کآثار آن برهان ماست
گاه سلطانی گدای کوی او / گه گدای کوی او سلطان ماست
گرچه ما هم از گدایان رهیم / هر کجا سلطان سری دربان ماست
هر که خواهی باش اصلا هیچ نیست / گر برون از عهدهٔ پیمان ماست
یک اشارت بس اگر گوید به رمز / داغ ما دارد نزاری آنِ ماست