حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان پرفتنه از جانانهٔ ماست / فلک سرمست از پیمانهٔ ماست
تپان مرغ دل اندر بر ملک را / به بوی دام کاه و دانهٔ ماست
اگرچه از همه اکوان برون است / چو هست اندر درون هم خانهٔ ماست
خردمندان نه مرد این حدیثند / در این ره عقل کل دیوانه ی ماست
اگر تو طالب گنج نهانی / بیا کین گنج در ویرانهٔ ماست
به شب خورشید اگر حاضر ندیدی / بیا بنگر که در کاشانهٔ ماست
چه خورشید آن که خواهد شمع گردون / که گوید کمترین پروانهٔ ماست
عیان مطلوب و ما محجوب هیهات / حجاب از نفس نامردانهٔ ماست
برادر کآشنای کوی او نیست / برادر نیست او بیگانهٔ ماست
نزاری نقد وقت خویش را باش / سخن های دگر افسانهٔ ماست