حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دریغ نیست وجودم که در عذاب الیم است / دریغ صحبت یاران و دوستان قدیم است
بسی مفارقت افتد میان اهل مودت / ولی شماتت اعدا ز هر کنار عظیم است
چو در حضور بود خاطر از فراق نترسم / قتیل تیغ بلا را ز تیر مرگ چه بیم است
گرم دو دیده بدوزند روی دوست ببینم / که اندرون مصفا چو دست پاک کلیم است
حجاب عقل محال است عشق را که بپوشد / چنان که نافة در جیب و طبل زیر گلیم است
مگر صفا ز گریبان یوسفم به در آید / که بوی پیرهن است آن که می دمد نه نسیم است
به بوستان همه کس مایل تفرج و بر ما / نه بوستان که جهان بی وجود دوست جحیم است
مزید دولت آن مقبلی که بخت مطیعش / بر آستانه صاحب دلی چو خاک مقیم است
رقیب را که چنین منع می میکند ز حبیبم / دگر رقیب نمیخوانمش که دیو رجیم است
چرا صبور نباشم مشنّعِ متهتّک / محل راز نداند که مرد عشق حلیم است
ز سنگ خون بچکد گر به دوست باز نمایم / که در فراق چو خون میخورم خدای علیم است
ز دوستان به ملامت نه ممکن است ملالت / دوای درد نزاری خلاف رای حکیم است