حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا جانانه ای نامهربان است / ببرد از من دل و در قصد جان است
به صد دل دوست میدارم ز جانش / به حسن خویشتن مغرور از آن است
که داند عاقبت هم رحمت آرد / که در احکام فطرت کس ندانست
مگر هم در کنار آید چو با او / اگر جان است و گر دل در میان است
به لب شیرین تر از آب حیات است / به غمزه آفت خلق جهان است
به رشک آمد صدف در قعر دریا / از آن دردانه ها کش در دهان است
خجل گردد قمر از ماه رویش / که نیکوتر ز ماه آسمان است
سرش با ناتوانان در نیاید / نزاری عاشق تنها از آن است
نزاری از غم نادیدن او / به صد زاریّ و زار و ناتوان است