حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا به دیدن تو اشتیاق چندان است / که تشنه را به بیابان ، به آب حیوان است
چنان به ذکر تو مشغول خاطرم شب وروز / که ورد نام تو بالای حرز ایمان است
مگر تو یوسف گم گشته ای و من یعقوب / که کنج کلبه من بی تو بیت احزان است
ز رستخیز قیامت کسی خبر دارد / که تا به روز شبی در عذاب هجران است
اگر به چاه درم با تو در گل ستانم / وگر به باغ روم بی تو همچو زندان است
شب وصال تو بوده ست گوئیا شب قدر / ولی چو قدر بشناختم چه درمان است
به خواب زلف تو گفتم مگر توانم دید / خیال می پزم این خواب هم پریشان است
کدام خواب ،که گر بر حریر می خسبم / به زیر پهلوی من نشتر مغیلان است
مگر خود این شب یلدا به روز دانم برد / کدام یلدا کاین شب هزار چندان است
هرآن که داغ جدایی ندید پندارد / که این مفارقت از دوست کردن آسان است
چو حلقه بر در جانان زنند و بگشایند / به اعتقاد نزاری درِ بهشت آن است
اجازت است که افسرده احتراز کند / حدیث سوخته با اندرون سوزان است