حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۷۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزگاریست که در خاطرم آشوب فلان است / روزگارم چو سر زلف پریشانش از آن است
در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد / قصه ی ما و برانیم که از خلق نهان است
هم چنان بر عقب روی نکو می رود م دل / گر همی خواهد وگرنه چه کند موی کشان است
آدمی را نبود چاره ز یاری متناسب / وانکه بی اهل دلی می گذراند حیوان است
دیگران در طلب مال جهان اسب جهالت / می جهانند و مرا دوست به از هردو جهان است
ما همانیم که بودیم ز یادت به ارادت / یار مشکل همه این است که با ما نه همان است
گنه از جانب ما می نهد و می شکند عهد / هرچه فرماید اگر چه نه چنان است چنان است
حاکم است ار بکشد ار بزند یا بنوازد / چه کنم بر سر مملوک خودش حکم روان است
داد خواهانم اگر کشته بر آرند به کویش / قاتلم را به اشارت بنمایم که فلان است
جهد کردیم که یاری به کف آوریم و به رویش / عمر خوش می گذرانیم که دنیا گذران است
خود قضا را به کسی باز فتادیم که او را / غم ما کم تر از آن است که مارا غم جان است
می رود غافل واز پس نکند یار نگاهی / که نزاری ز پی اش گریه کنان نعره زنان جامه درآن است