حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۷۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بتی فربه سرین لاغر میان است / چه می گویم میانش بی نشان است
سخن تا بر لبش ناید ندانند / که در اصل آن شکر لب را دهان است
لبش را چون توانم کرد نسبت / به شیرینی که شیرین تر زجان است
نسیم لطف طبعش را چه گویم / که با باد سحرگه هم عنان است
جمال عالم آرایش به خوبی / نمودار بهشت جاودان است
زمان جز بر مراد او نگردد / از این جا نادر دور زمان است
اگر چه بس سبک روح است لیکن / غم او بر دلم بار گران است
مرا سودای او در سر چو آتش / که افتد در حریر و پرنیان است
نمی یارم گذر کردن به کویش / که سیلاب از کنارم تا میان است
خبر داری ز آتش دان گردون / تنور سینه ی من همچنان است
پری دیده ست پنداری نزاری / چنین با آدمی بیگانه ز آن است