حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است / ورهمه مالک بود در راه او جان من است
آب حیوانی کزو شد زنده ی جاوید خضر / گر زمن پرسند خاک کوی جانان من است
من چه غم دارم اگر بر چشم اهل روزگار / ترک نام و ننگ دشوار است آسان من است
از بهشت و دوزخ ار خواهی نشانی ای پری / روزهای وصلت و شب های هجران من است
مذهب من نیست بودن قابل زهد و ورع / پند دانشمند ننیوشم که نادان من است
کفر مطلق نیست می گویند جز در زلف دوست / حلقه ای زآن زلف میخواهم که ایمان من است
نیست در فرمان من دانی که دل در اصل نیست / چون کنم دعوی که دل در تحت فرمان من است
درد دارم درد آه از درددل ای دوست دوست / چون کنم هم دردی درد تو درمان من است
مطربی دیگر ندارم در تماشا گاه وصل / زاری مسکین نزاری صوت و الحان من است