حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۸۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شراب خانه ی وحدت که انزوای من است / درو وساده ی تحقیق متّکای من است
کسی زمن نکند این سخن قبول ولی / ورای سدره اگر بشنوی سرای من است
فراز و شیب تعلق به معرفت دارد / از این قِبَل سرگردون به زیر پای من است
منم که لنگر کشتی قلزمِ عشقم / زفوج موج نترسم که آشنای من است
مرا برای غم دوست پروریده ستند / سعادت غم رویی که از برای من است
مرا زعالم بالا مدد دهند مدد / زکبریای خداوند کبریای من است
درون کنج نشسته همی کنم معراج / هزار رشک فلک راز ارتقای من است
قلم ز روی خرد بر صحیفه ی کاغذ / برآسمان دلم خط استوای من است
من ار مسخّر عشقم ولی مدبّر عقل / زدست فکر پراکنده مبتلای من است
مرا چه ستر حجاب و چه نام و ننگ بماند / میان خلق چو افسانه ماجرای من است
مرا مراد ز دریوزه چیست می دانی؟ / همین و بس که نزاری همان گدای من است
قرار نیست مرا برزمین ز کثرت شوق / چه حاجت است قسم ، آسمان گوای من است