حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۸۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بدانی لمن الملک این است / اطلبوا العلم ولو بالصّین است
هرچه در دایرۀ گردون نیست / همه در یک دلِ روشن بین است
گر تو را آن دلِ روشن باشد / مطلعِ صبحِ قیامت این است
مست باش ای دلِ دیوانه که مست / فارغ از عیب گر و تحسین است
هر که با دخترِ دوشیزۀ رز / متأهل نشود عِنّین است
عقل اگر حکم کند من نکنم / ترکِ می کآن سخنِ رنگین است
عکسِ رخسارۀ جانانۀ ماست / هر اشارت که به حورالعین است
هندوی ِرومیِ او یعنی خال / نقطه یی بر ورقِ نسرین است
زرهِ مُظلِم او یعنی زلف / عقل را ظلمت و ما را دین است
حلقه بر حلقۀ زلفش گویی / حبسِ خَم در خَمِ غسطنطین است
هیچ زندانی از او ره بیرون / نبرد گرچه رهش تعیین است
ورچه تو بودۀ در زندانش / حلقه در گوشِ درش مشکین است
بر دلم هیچ ملامت مکنید / گر خطایی رود اندر چین است
گرچه دل گیر بود خوش باشد / تن وطن گاهِ دلِ مسکین است
رمز می گویم و می گویم باز / آن چه در ضمنِ سخن تضمین است
غایتِ کار محبّت دارد / با نزاری همه را این کین است
پسِ دیوارِ قناعت بنشست / گرچه صاحب قدمی پیشین است