حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاد کن جان من که غمگین است / رحم کن بر دلم که مسکین است
روی بنمای تا نظاره کنم / کآرزوی من از جهان این است
دل بیچارگان به وصل دمی / شادمان کن که نیک غمگین است
گه گهم یاد کن به دشنامی / سخن تلخ از تو شیرین است
بی رخت دین من همه کفر است / با رخت کفر من همه دین است
دل به تو دادم و ندانستم / که تو را ناز و کبر چندین است
ننوازی و بس بیازاری / آخر ای دوست این چه آیین است
کینه بگذار و مهربانی کن / که نزاری نه در خور کین است