حکیم نزاری › شمارهٔ ۱۹۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تشنیعِ خلق برمن ازین خاک ساری است / وین آب دیر شد که در این جوی جاری است
ما خوف راملامتِ افسرده کرده ایم / آری همیشه شیوه افسرده خواری است
ما بی خبر که عینِ بقا در فنایِ ماست / اصل جهاد قاعده جان سپاری است
زهّاد را امیدِ ثواب از عبادت است / معهودِ ما به دوست نیازست و زاری است
داند که از دیارِ که می آید این صبا / آن را که برمقالتِ ما استواری است
اسرار فاش می کنم و قاصرم و لیک / بی طاقتی نتیجه بی اختیاری است
الحق مقصّرم که قلم را به خدمتی / رخصت دهم که حاصلِ آن شرم ساری است
هرگز قبول کی کند از من سخن شناس / عذری که در مقابله نابه کاری است
معذور نیستم که به تاراج می دهم / گنجی که در خرابه کُنجِ نزاری است
بس مدّتی نماندکه بر تو نزاریا / فتوی روان شود که چو حلّاج داری است