حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست / کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشود / دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم / اگر انصاف ز من می طلبی بی دادست
یک نفس بیش ندارد چه کند صاحب وقت / هر چه دیگر همه حشوست و خیال آبادست
جهد کن تا نفسی می رود اندر حلقت / مگر آری دلِ دلسوخته یی را با دست
شادی آن که در مرحمت و رافت و فضل / بر جماهیر گدایان غنی بگشاده ست
دنیی و عقبی اگر باز شناسی در وقت / همه در وقت حریفی ست که این دم شادست
ساکن وصل و امین باش سنایی گفته ست / آخر ای یار دل اهل دل از پولادست
نوعروسی ست جهان گر چه قدیم است و لیک / سهل باشد که چو تو ناخلفی دامادست
غایت رفق نزاری سخن شیرین است / شیوه ی سنگ پرستی روش فرهادست
مسکرات است نه ترتیب سخن پیرایی / زاده ی فطرت وقت است همین دم زاده ست