حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پیر ما نعره زنان کوزه ی دردی در دست / روز آدینه به بازار درآمد سرمست
با مریدان به سر کوی خرابات کشید / با حریفان خرابات به مجلس بنشست
قدحی پر بستد تا سرو بر دست گرفت / گفت چه فاسق و چه زاهد و چه نیست و چه هست
صبغه الله به کار آید نی ارزق زرق / رنج بی هوده بود رنگ بر او نتوان بست
بانگ برداشت که تا چند ز کوته نظری / هان وهان عهد و وفا تازه کنید از سر دست
بت بود بت زر و سیم و رز و باغ و زن و زه / بت پرستی نکند هر که بود دوست پرست
دست بگشاد و حریفان همه را جامه بکند / باده در داد و مریدان همه را توبه شکست
هر که پیش آمد و تسلیم شد و بیعت کرد / از بروت خود و از ریش همه خلق برست
کرد از قاعده و عادت و رسم استغفار / برد یاران همه را بر سر پیمان الست
دعوت پیر چو بشنید نزاری و بدید / خود همین سنت و دین داشت نزاری پیوست