حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرست / عاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست
بی زبان و حرفشان باشد به جان با جان سخن / در میان این جماعت قیل و قالی دیگرست
روح را با روح راح عشق از مبدای کون / هر نفس با یکدگر زان اتصالی دیگرست
تا به اکمال حقیقی کان مقام اولیاست / آن کمال نفس را در سر کمالی دیگرست
بر بهشت و حور موهوم این همه تکرار چیست / این هم ار انصاف می‌خواهی خیالی دیگرست
مستی ما کس نداند کز کدامین خم‌کده‌ست / در قدح مستان فطرت را زلالی دیگرست
تو چه دانی بر سماوات حقایق چون روند / مرغ این معراج را پرّی و بالی دیگرست
تو مبین خود را، همه او بین که او را در نقاب / جز به چشم معرفت دیدن خیالی دیگرست
تا نپنداری که او را انتقالی هست، نیست / ور چنان بینی چنان دان کانتقالی دیگرست
نازکان را طاقت بار گران عشق نیست / بختیان بارکش را احتمالی دیگرست
مردمان بر شیوهٔ طرز نزاری منکرند / آری آری بی‌زبانان را مقالی دیگرست
با کسی آخر چه می‌گویند کو را در حیات / از وجود خویشتن هر دم ملالی دیگرست
در مراتب نیز اگر دانی ز راه خاصیت / جام جم در جنب جام او سفالی دیگرست