حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۳۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر دل که ز مهر غرق نورست / با دوست همیشه در حضورست
از هستی خود چو گشت مستور / مستوری او همه ظهورست
دیرست که قالب محبت / برخاسته زنده از قبور است
پرنور شرار سینهٔ من / گر هست هم از ظهور نور است
خفاش ز نور در حجاب است / زیرا که از آفتاب دورست
حربا که نمی‌شکیبد از نور / از غایت شوق ناصبور است
آن درخور شیون است و ماتم / وین یک ز در سرور و سور است
الفت مطلب میان اضداد / کز آدمی آدمی نفور است
هم خوی فرشته باش زنهار / کاندر سر آدمی غرور است
زنهار که نقد را مکن فوت / بر نسیه که در بهشت حور است
امروز نظرگهی به دست آر / می خور که زمانه بس غیور است
مأمور ز بدو کون عقل است / عشق است که صاحب الامور است
آوازهٔ عشق تو نزاری / در شش جهت جهان چو صورست
همواره دلت بر آتش عشق / بی‌بهره چو عود از بخور است