حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا از روی خوبان ناگزیرست / نظر بر شاهدان چشمم منیرست
برو خاطر به یاری ده که دایم / دلِ صاحب نظر جایی اسیرست
مریدی کو جوانی در بر آورد / عجب گر دیگرش پروای پیرست
نثارِ یک قدم در پایِ محبوب / اگر صد جان برافشانی حقیرست
تو گر باور نمی داری که بی دوست / بخواهی مرد ما را دل پذیرست
اگر بی دوست خواهد بود فردوس / هوایِ باغ طوبا زمهریرست
به جانان زندۀ باقی توان بود / که جان ها را از آن جا ناگزیرست
به صورت نقشِ شیرین داشت فرهاد / بلی بر سنگ و ما را در ضمیرست
نزاری دایه در خواب است و تو طفل / بگریی خون گرت حاجت به شیرست