حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۳۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به دیدار توام چندان نیازست / که شرحش چون شبِ هجران درازست
دگر خوابم نمی گیرد که تا روز / همه شب چشمم از اندیشه بازست
نیازم در نمی گیرد همانا / درِ امّید مشتاقان فرازست
تو می دانی و من اسرار معلوم / کسی دیگر نداند کاین چه رازست
وفا می کن که جانِ اهل معنی / فدایِ راهِ یارِ پاک بازست
بناز از کام رانی بر جوانی / که بر ماهت به خوبی جای نازست
مرا بر صبر تلقین می کند عقل / ولیکن عشق می گوید مجازست
برآید کارها بی سعی مخلوق / نیاز بی دلان با بی نیازست
ز مولا استعانت کن نزاری / که در هر حال مولا کارسازست