حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جماد بی خبرست از خروشِ بلبلِ مست / به باغ باده خورد هر که را حیاتی هست
ز عیش بهره ندارد کسی که وقتِ بهار / به پایِ گل نگرفته ست جامِ باده به دست
خوش آن خورد که به شب خیزد و به گه خفتد / نه آن که روز برآید ز خواب باز نشست
صبوح سنّتِ اهلِ دل است خاصه چنان / که آفتاب بر آید فرو شود سرمست
شکستِ ما مکن ای عاقل آبگینۀ خود / ز سنگِ عشق نگهدار کانِ ما بشکست
بیار ساقیِ مجلس که زهر نوش کنیم / که انگبین بود از دستِ تیره روی کبست
یکی دو پایه فرود آی و عارفان را بین / بلی بگفته و برکف گرفته جامِ الست
نزاریا نظر از بودِ خویشتن بردار / به قبله معتقدی پس به جهل بت مپرست
تو مردِ لاف نیی هر درخت را نرسد / که هم چو سرو بلندی کند به قامتِ پست