حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خرابم از آن نرگسِ نیم مست / تمام اختیارم برون شد ز دست
توقّع مکن کز کمان‌دار تیر / اعادت کند چون برون شد زشست
به دیرِ مغان می‌پرستیده‌ام / ز بس می پرستی شدم بت پرست
اگر بت پرستی در اسلام نیست / کسی را ندانم در اسلام هست
که رویِ بتی دید و پوشید چشم / که مکروه دید و مقابل نشست
بیا بگذر ای خواجه از زهدِ خشک / موحّد ز تردامنی باز رست
دری هست بیش از مبادیِ عقل / که بر عشق بازست تا بر که بست
ز تو هیچ نگشاید از خود ببُر / مجرّد ز هم راهِ بد بر شکست
چو افسرده خام است و عاشق بسوخت / ملامت مکن بر نزاریِ مست