حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه کنم با دلِ شوریدهء دیوانهء مست / که دگر باره سرآسیمه شد و رفت از دست
پیش از این گر به‌جوانی قدمی می‌رفتی / گفتمی آری در طبعِ جوان شوری هست
باز پیرانه سرم واقعه‌ای پیش آورد / که نخواهد ز بلایی که در افتاد برست
گفتمش توبه کن ای غافل از این دل‌بازی / کرد و ناکرد همان است و همان باز شکست
التفاتش نه و شرمش نه و تیمارش نه / کارش این است و جزین کار ندارد پیوست
بر دلِ هر دلی آخر چه مُعوَّل باشد / مگس است این مثلِ عام که بر مار نشست
چه کند در خمِ ابرویِ کمان افتاده / هیچ دل جان نبرد عاقبت ارغمزه پرست
غصّه‌ها دارم از آن رفته و برگشته زمن / غبنِ صیّاد بود صید که از دام بجست
صبغه‌الله نتوان کرد به تزویر دگر / نقشِ آموخته از ما نتوان بر ما بست
بر کسی هیچ حرج نیست نزاری خاموش / همه مستیِّ قدیم است ز مبدایِ الست