حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۵۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون جان و دلم ملازمِ اوست / بنشست به جایِ جان و دل دوست
بویی‌ست بمانده در دماغم / از دوست حیات من از آن بوست
یارم چو به حسن بی‌نظیرست / گوباش اگر به طبع بدخوست
خوی بد اگر چه عیب ناک است / چون لایقِ طبعِ ماست نیکوست
در آرزویِ جمالِ رویش / از آبِ دو چشمِ من روان جوست
تر خواهم داشت دیده از اشک / تا خشک شود بر استخوان پوست
خود چشمهء چشمِ من چنان گیر / کز کثرتِ گریه آبِ آموست
بر ساقش اگر نمی‌رسد سیل / از قدِّ بلندِ قامتِ اوست
مولایِ دو چشمِ ترکِ اویم / ترک است ولیک با دو هندوست
هندوچه که هر دو جاودان‌اند / اندیشهء من ز چشمِ جادوست
نی‌نی غلطم کدام جادو / فریاد از آن دو چشمِ آهوست
بربویِ وصالِ او نزاری / مسکین همه ساله در تکاپوست
آری که رقیبِ حضرتِ او / تیرِ مژه و کمانِ ابروست