حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۵۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جانم فدایِ آن که دلم مبتلای اوست / جان و جهان و هر چه دگر از برای اوست
آبِ حیات در قدحِ جان فزایِ او / انفاسِ روح در دمِ معجز نمایِ اوست
هرگز دگر خلاص و نجاتش کجا بود / حلقی که قیدِ طره مشکل گشایِ اوست
مرغ دلِ تپانِ مرا چون کبوتران / پروازِ شوق بر سرِ بامِ سرایِ اوست
شادیّ جان ما غم عشق است هم چنانک / بیمار را طبیبِ شفا احتمایِ اوست
مغزش عجین به علّتِ ماخولیا بود / در هر سری که نه همه محضِ هوایِ اوست
از غایبان غریب بود دعویِ حضور / خرّم وجودِ آن که به دل آشنایِ اوست
عشق آمد و نزاریِ شوریده حال را / از خانه کرد بر در و بنشست جای اوست
ترک مراد و وایهء دنیا گرفته‌ایم / مقصودِ ما به دین و به دنیا رضایِ اوست
بر امر و نهیِ عشق که نافذتر از قفاست / ما را چه اختیار بود رای رایِ اوست