حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۶۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

که باشد آن‌که ترا بیند و ندارد دوست / بدت مباد کَت از پای تا به فرق نکوست
کس آدمی به چنین لطفِ طبع نشنیده‌ست / ندانم این که تو داری چه سیرت است و چه خوست
به گوشه‌ای بنشین تا بلا نینگیزی / از آن دو چشم که چندین هزار دیده دروست
دلم نیامد و عیبش نمی‌توانم کرد / که جانبِ تو گرفته‌ست و حق به جانب توست
مرا به دستِ تو می سلسبیلِ فردوس است / که با وجودِ تو فردوسِ اهلِ دل آن‌روست
روا بود که دگر ذکرِ هیچ کس نکنم / که هر که از تو نگوید حدیث، بی‌هده گوست
مقامِ درد نمی‌دانی ای طبیبِ دوا / که مرهمی بنهادی و زخم زیر رکوست
رقیب گو دلِ چون آهنِ مرا چندین / مزن به سنگِ ملامت که دل نه هم چو سبوست
نزاریا نتوانی که احتمال کنی / جفای سیم بران بر دلت مرو برِ دوست
تو مردِ عرصهء میدان نیی چه می‌گویی / بکن تفرّجِ چوگان گرت تحمّل گوست