حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۶۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کُشتی از بس انتظارم آه دوست / بیش از این طاقت ندارم آه دوست
با تو می دانی که چون خو کرده ام / بی تو پس چون طاقت آرم آه دوست
تا تو رفتی از کنارم بود و هست / پر سرشکِ خون کنارم آه دوست
چشمِ بد ناگاه بر هم زد چنین / همچو زلفت روزگارم آه دوست
چون شوی پیوند جان از ما مبُر / آخرت دیرینه یارم آه دوست
بر من از آشفتگی ها عیب نیست / چون کنم بی اختیارم آه دوست
از نزاری زاری ای مانده ست و بس / هم چنین تا چند زارم آه دوست