حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۶۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدان خدای که مثلت نیافرید ای دوست / که در فراقِ تو کارم به جان رسید ای دوست
زمانه آنکه مرا دست می برید از تو / خوشا حیات اگرم سر نمی برید ای دوست
فراقت از که درآموخت رسم قصّابی / که پوست از منِ بیچاره در کشید ای دوست
در آفرینشِ من وقتِ صنعِ جان ایزد / نخست مهرِ تو در کالبد دمید ای دوست
ز من چرا برمیدند عقل و صبر و شکیب / اگر وحوش ز مجنون نمی رمید ای دوست
مگر کسی که دلش نیست ورنه رقّت کرد / هر آفریده که فریادِ من شنید ای دوست
به روزگار حکایت کند نزاریِ زار / قیامتی که ز نادیدن تو دید ای دوست