حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۶۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یارب آن خلدست یا رویِ جهان آرایِ دوست / یارب آن سروِ خرامان است یا بالایِ دوست
یارب آن عشق است یا مهرست یا شوق است چیست / بند بر بندم چنین در بندِ سر تا پایِ دوست
دل دمی خرّم نباشد گر نبیند رویِ یار / دیده در عالم نبیند گر نباشد رایِ دوست
دوست را بر جانِ من حکم است گو در جان نشین / کز میانِ جان کنم بر دیده و دل جایِ دوست
فارغم از وعدهٔ فردا چو حالی حاضر است / کی بود دیوانگان را طاقت فردای دوست
گر دمی ابرو ترش دارد به شیرینی رواست / شورشی دارد به غایت تلخیِ صفرایِ دوست
دشمنم گو خونِ دل می خور که من در زیر چنگ / باده خواهم خورد بر رویِ جهان آرایِ دوست
خلق می گوید نزاری زندگی پر مشغله ست / راستی پروایِ خلقم نیست جز پروای دوست