حکیم نزاری › شمارهٔ ۲۷۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

من که باشم که تورا دوست ندارم ای دوست / با که افتاد نگه کن سر و کارم ای دوست
دل سپردم به تو و هیچ تفاوت نکند / گر رسد کار به جان هم بسپارم ای دوست
در کنارِ منی از روی حقیقت شب و روز / از میانِ تو جدا نیست کنارم ای دوست
آخر ای دوست چو من دوست مکن دشمن کام / شاید ای دوست که فریاد برآرم ای دوست
چون رقیب است حجاب گلم آن هم شاید / که شود در قدم از دستِ تو خارم ای دوست
زهره ام نیست که از دوست کنم فریادی / از نزاری بشنو ناله ی زارم ای دوست